بیوگرافی
بسم الله النور
در آغاز، کلمه بود و کلمه، نور... و این روایت، قصهی مردی است از تبار چرم و قلمِ آتش.
---
از دل کوچهپسکوچههای تهران، در یکی از همان روزهایی که تقدیر نقشههایش را بیصدا میپیچد، امید پا به جهان گذاشت. انگار نامش را از همان ابتدا بر پیشانیاش نوشته بودند؛ امیدی که قرار بود سالها بعد، در میان تار و پود چرم، جان تازهای بدمد.
اما راهی دراز بود تا آن روز.
روزگار، او را نخست به مسیر دیگری برد؛ به قفسهای شیشهای شرکتهای کارمندی، به صبحهایی که پشت میزهای اداری خاک میخورد و عصرهایی که بیصدا به افق خیره میماند. او اما درون خود شعلهای داشت که با کاغذهای بایگانی شده خاموش نمیشد.
تا اینکه...
روزی خواهرش حرفی زد، ساده و بیآلایش. چند تکه چرم، چند ابزار ابتدایی، چند کلیپ آموزشی. شاید برای دیگری یک سرگرمی ساده بود، برای او اما یک برخورد بود؛ برخورد با عنصر گمشدهی وجود.
میگوید: «همان شب رفتم وسایل را خریدم.»
در این جمله، تمام شور یک عمر انتظار نهفته است. شبی که میتوانست چون هزار شب دیگر در پچپچ خستگی فرو رود، تبدیل به شبی شد که دستانش برای اولین بار چرم طبیعی را لمس کرد. لمس چرم برای او نه یک تماس فیزیکی که نوعی خودشناسی بود؛ گویی چرم منتظر او مانده بود تا کسی بیاید و جان نهفته در آن را بیدار کند.
و آغاز شد.
روزها در شرکت، شبها در خانه. آزمون و خطا، اشتباه و اصلاح، افتادن و برخاستن. دو سال تمام، پشت این درِ بسته، هنری جان میگرفت که قرار بود نامش را نه فقط در قم که در جایجای این سرزمین بلندآوازه کند. او در خاموشی شب، با نخ و سوزن و چرم، زبان تازهای برای گفتن مییافت.
اولین فرزند قلماش را خوب به یاد دارد: کیفی جاکارتی، کوچک و ساده، آنقدر کوچک که تنها گنجایش یک کارت بانکی را داشت. اما برای او، آن کیف کوچک، آغاز امپراتوریای بود که بعدها بنا میکرد. چرم بزی، نخ مومزدهی شماره یک، و سادهترین ابزارها. دستانش اما، این عناصر ساده را به عصارهای از عشق تبدیل میکرد.
و آنگاه، روز موعود فرا رسید.
سال ۱۳۹۷، سالی که امید، قفس کارمندی را شکست و پرواز را برگزید. از آن پس، تمام هستیاش شد چرم و طرح و دوخت. دستانش که سالها مشقِ شبانه کرده بود، حالا در روشنایی روز هم میدوختند تا تکههای بیجان چرم را به آثاری بدل کنند که هر کدام، روایتی از یک عشق بیپایان داشت.
---
از خاک تا خورشید
و اینک، سالها از آن شبِ نخستین گذشته. آن مردِ دیروز که در خلوت شب با چرم نجوا میکرد، امروز نه فقط یک هنرمند که نامی آشنا در قلمرو صنایعدستی این مرز و بوم است. خداوند متعال، بر آتش شوقش، بارانِ عنایت باراند.
افتخاراتی که چون ستاره بر تارک این مسیر پرفروغ میدرخشند:
✨ مهر اصالت (نشان ملی) - ۱۴۰۴
نشانی که میگوید دستانی که با عشق میدوزند، روزی مهر اصالت میگیرند.
✨ جایزه شایسته تقدیر در رویداد ملی سمنان
آنجا که دستساختههای چرمی، از بناهای تاریخی راه ابریشم الهام گرفتند و تاریخ در تکههای چرم زنده شد - ۱۴۰۴
✨ لوح تقدیر از سازمان صنایع دستی و گردشگری استان قم
در سالهای ۱۴۰۱ و ۱۴۰۳، دوبار، تا بدانند قم تنها شهر مقدس نیست؛ شهر هنرهای مقدس نیز هست.
✨ لوح تقدیر از وزارت ارشاد استان قم - ۱۴۰۱
اقرار مکتوب قلمدوستان به نبوغ دستانش.
✨ پروانه کسب از سازمان صنایع دستی و گردشگری - از ۱۳۹۷
از همان سالی که پرواز را آغاز کرد، این پروانه، گواهی بر بالهای گشودهاش بود.
✨ گواهینامههای مهارت از سازمان فنی و حرفهای - ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱
سندهایی که نشان میدهد شوقِ بیآموزه هم اگر باشد، دستانش هرگز از یادگیری بازنایستاد.
---
و امروز، با تمام این فراز و فرودها، با تمام این شبهای بیخوابی و روزهای آزمون، در برابر شما میایستد؛ نه برای فخر فروختن به آنچه کرده، که برای سهیم کردن شما در قصهای که هنوز ادامه دارد.